تبلیغات
خلاصه و معرفی سریال های کره ای - یی سان

یی سان

پنجشنبه 8 مرداد 1388 02:38 ب.ظ

نویسنده : mamad 2pax

معرفی و مشخصات سریال یی سان در ادامه مطلب

نسخه کامل سریال زیبای ای سان (Yi San) با زیرنویس فارسی - نسخه کامپیوتری
13 عدد دی وی دی شامل کل 77 قسمت به همراه اضافات سریال با کیفیت عالی

سریال یی سان كه عظیم ترین سریال تاریخی كره ای سال 2007 كره شد و بازتاب گسترده ای در سینمای آسیا و جهان داشت شاهكاری كه با تركیب قوی و منسجم بازیگرانی كه اكثر آنها را میشناسیم سریالی ماندگار دیدنی و بیادماندنی شد و یقیقنا سال های سال این سریال بینظیر در یاد دوستدارانش باقی خواهد ماند یی سان (Yi San) به عنوان یك شاهكار دراما سازی كره در سال 2007 بر روی آنتن mbc رفت تا پس از پایان رسمی سریال و تقاضای بسیار زیاد بینندگان این شبكه ادامه این سریال در چند قسمت دیگر ساخته شود و لی بیونگ به عنوان كارگردان طلائی كره مطرح شود. كسی كه سریال هایی چون جواهری در قصر ، افسانه سودانگ ، تاجر پوسان و حال یی سان را ساخته است.

نام كره ای: Yi San
نامهای شناخته شده: Yi San - King Jeong Jo / Lee San, Wind of the Palace
سبك سریال: تاریخی ، داستانی
پخش از شبكه: MBC
سال پخش از شبكه: 2007_2008
تعداد قسمتها : نسخه کامل شامل 77 قسمت + اضافات سریال
تعداد دی وی دی : 13 عدد
کیفیت تصویر : بسیار عالی
فرمت :divx
به همراه زیرنویس فارسی

خلاصه قسمت اول (جهت آشنایی با فیلم) 
همون اول سریال مراسم جشنی را نشون می ده كه گویا یكی از جشن های مخصوصه و مهمه درباره و شاه و ملكه و سایر درباریان هم حضور دارند كه ناگهان سربازانی كه مخصوص نمایش تیر اندازی هستند به طرف شاه و ملكه شلیك می كنند و خلاصه كلی هرج و مرج می شه و شاه یواشكی فرار می كنه. ولی در حال فرار می بینه كه پسرش جلوش می ایسته و می خواد بكشتش و متوجه می شه كه همه اینا زیر سر اون بوده. شاه با عجله واضطراب از خواب بیدار می شه و تازه می فهمه كه همه اینا را توی خواب دیده.
در سكانس بعدی می بینیم كه خواجه های دربار در یكی از میدان های قصر كه یك انبار برنج قرار داره دور اون انبار حلقه زده اند و قصد دارند كسی رو مخفیانه نجات دهند. ولیعهد یا همون پسر شاهی كه اون خواب را دیده چند روزه كه در انبار برنج زندانی شده و همین چند روز دیگه هم قراره اعدام بشه.
سربازان مسئول نگهبانی از اون قسمت وقتی متوجه حضور خواجه ها می شن جنگ و درگیری به پا می كنند و كلی هم تلفات می ده و در یك جنگ خواجه ها را تار و مار می كنند و دوباره حفاظت از محل زندانی شدن شاهزاده را دو برابر می كنند. حالا گوینده و یا راوی داستان شروع به تعریف ما وقع تا حالا می كنه. و می گه كه شاه جیونگ جو شاه آرومیه و در حالی كه سیاسیون دولتش دو حزب هستند ولی اونا را اروم نگه داشته و اون دو حزب در خفا با هم دشمنی می كنند و خلاصه سر این حزب بازی ها برای شاهزاده پاپوش درست می كنند و شاه از ترس تاج و تخت پسر خودش را زندانی می كنه. پس از تعریف داستان توسط راوی دختر بچه ای در سكانس بعدی وارد داستان می شود كه كودكی را در پشت خود حمل می كند و گویا پدر او هم در نقاش خانه دربار كار می كنه پدرش اونو صدا می كنه و پیش مسئول ورودی های قصر می یاره و می گه اونو قبول كنین كه وارد قصر بشه كه اونم با توجه به تیز هوشی خارق العاده اون دخترك قبول می كنه حالا كه باید از اون كوچولو جدا بشه تصویر اونو می كشه تا به یادگار با خودش به قصر ببره.



در سكانس بعدی پسر پسر شاه كه پسر همون زندانی باشه را می بینیم كه خیلی برای باباییش نگرانه نام این كودك یی سان است كه قصد دارد به دیدار پدرش برود ولی شاه ورود همه افراد را به محل زندانی شدن شاهزاده ممنوع كرده. سكانس بعدی محل تمرین و امتحان تازه وارد ها برای شغل خواجه گی دربار را نشون می ده.

همون طوری كه دختر ها برای بانوی دربار شدن از كودكی به قصر می یان پسر ها هم برای خواجه شدن از همون كودكی می یان. در حین آموزش متوجه می شن كه یكی از پسر ها اخته نشده (‌آخه شرط خواجه دربار شدن اینه كه اخته بشه) خلاصه دایی اون پسر مه معرفش به گروه قصر بوده را احظار می كنن و كلی سرش داد و بیداد می كنن و می گن یا بیرونش می ندازیم یا اخته اش می كنی پسر كه می دونه باید اخته بشه یه گوشه برا خودش نشسته و به خودشش نیگا می كنه و گریه اخته شدنش را می كنه كه ناگهان بانوان آینده دربار از اونجا رد می شن و وقتی چشمشون به اون پسر می افته كه زنبور اونجاشو نیش زده و در حال دویدن اونم لختی هست می افته می زنن زیر خنده و پسر هم از خجالت فرار میكنه.



یكی از بانوان آینده در واقع همون دخترك باهوش نقاش كه باباش اوردش تو قصر كلاه پسر كه جا مونده را براش می یاره دایییی می یاد و گوش پسر را می گیره تا ببره و اخته اش كنه پسر شاهزاده زندانی شبانه با لباس كارآموزان در حال رفتن به محل زندانی شدن پدرشه كه ملكه را در حال رفتن به قر شاه می بینه و مجبور می شه مخفی بشه كه می بینه یه دختر هم اونجاست.
(بازم همون خانوم كوچولو) بهش می گه تو اینجا چی كار می كنی و كه ناگهان سر و كله اون پسره كه می خواست اخته بشه هم پیدا می شه و سه تاییی می افتن دنبال هم شبانه تو قصر اون دو تا كه كمی بلبل زبونی می كنن شازده می خواد اذیتشون كنه و بهشون می گه زانو بزنین و یه كم ادای خانواهد سلطنتی را براشون در می یاره و وقتی اون دختر به اون می گه كه تو هم مثل ما شونه راه افتادی تو قصر و خطا كردی پس تو هم باید جلوی ما زانو بزنی و خلاصه با بلبل زبونی هایی كه بلده دستش را در می كنه و بیخیال زانو زدن می شه ملكه هم هر چی التماس می كنه شاه نمی پذیره كه ببینتش. شاه چند روزه كه كسی را به حظور نپذیرفته و در واقع ازش می خواد كه شاهزاده زندانی را نجات بده كه گوش شاه بدهكار هم نیست اون شازده كوچولو از اونا می خواد كه باهاش به تالاری كه باباش زندانی بیان د واقع می خواد كه كمكش كنن. ولی به اونا نمی گه كه اون بابامه می گه من در خدمت شاهزاده هستم هر جوری هست دزدكی خودشونو به اونجا می رسونن و به اونا می گه شما دیگه نمی خواد بیان برین دنبال كارتون و می یاد جلوی زندان باباش زانو می زنه و به اون احترام می زاره و گریه زاری راه می ندازه باباش كه در اخرین لحظه های زندیگیشه زوركی دستشو از سوراخی كه خواجه ها درست كردند بیرون می یاره و غذاهایی كه پسرش براش آورده را می گیره و یی سان هنوز داره گریه می كنه باباش بهش می گه یه نقاشی هست فلان جا اونا ببر برای پدر بزرگت تا بهت اجازه دخول بده بعد ازش بخواه منو نجات بده كه ناگهان صدایی میی یاد و یی سان فرار می كنه.
شاه شخصا به محل زندان شاهزاده اومده وقتی می یاد جلو می بینه اونجا غذا ریخته كلی سر سربازا داد می زنه و می گه مامورها را بیشتر كنین و ببینید كی اینجا بوده و اون سه هم با هم پیمان می بندن كه این ماجرا بین خودشون 3 تا مخفی بمونه روز بعد شازده كوچولو برای دیدن شاه به محل اقامتش می ره خواجه شاه به اون می گه شازده كوچولو اذن دخول می خواد و شاه قبول می كنه شاهزاده كوچولو با احترامات خاصه وارد می شه و ارد می شه و برای نجات پدرش از شاه كمك می خواد ولی شاه سرش داد می زنه و بیرونش می كنه از اونجایی كه فهمیده اند كه عاملان مشكل دیشب دو پسر و یه دختر بوده اند برای پیدا كردن دختر به قصر نقاش ها می یان و می خوان از رو كفش های گلی شده كه اون دختر باهاش تو باغچه رفته پیداش كنن كه دختر كوچولو هم زرنگی كرده و كفش هاشو شسته برا همین پیداش نمی كنن ولی با این حال نوبتش كه می شه كه بازرسیش كنن قلبش می افته تو پاچه اش می رن به قسمت خواجه ها و بلاخره اون پسره ی تنبل كه كفش هاش پر از گله را پیدا می كنن.
در همین حین دایی اون پسر می خواد اونو اخته كنه تا به قصر راهش بدن و بشه خواجه رسمی تا می ره عملیاتو انجام بده. سربازها وارد می شن و پسره كه به خبال خوشش فكر می كنه اومدن نجاتش بدن خوشحال میشه و بهشون می گه منو نجات بدین. پسره را می یارن تو قسمت دختر ها تا اون دختر را هم نشون بده و بلاخره هر دوشون گیر می افتن و و قتی مطمئن می شن كه كار خودشو برای بازرسی های بیشتر می برنش شازده كوچولو در حال قدم زدنه كه اونو می بینه و دوون دوون دنبالش راه می افته ولی تا می ره بهش برسه می برنش تو دادگاه و در را هم قفل می كنن از اون طرف دخترهایی كه از اون دختر بچه ارشد تر هستند می یان تا به خاطر گندی كه زده مجازاتش كنن سریع دهنشو می بندن كه

شازده سر می رسه و دستور می ده كه اونو آزاد كنن دختره كه اونو از دیشب به خاطر داره اسم مستعاری كه شازده خودش را با اون معرفی كرده بود را صدا می زنه كه ناگهان چشمش به ریخت و قیافه و لباس های شازده می افته و می یاد كه سه كار را بگیره ولی نمی دونه چی بگه. بیشتر خشكش زده كه دیشب كی باهاش همراهی می كرده!!!!!!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -